تبليغاتX
حرکت بر مدار صفر درجه


جمهوری اسلامی ریا و ظاهر سازی را به سر حد خود رسانده. امروز هم با به روال چند سال اخیر قصد دارد 16 آذر را هم مصادره به مطلوب کند.16 آذری که تا چند سال پیش در این حکومت به رسمیت شناخته نمی شد.ولی امروز حکومتی های ما برای گرامی داشت این روز سنگ تمام گذاشته اند. 

 امروز دیدم که تلویزیون جمهوری اسلامی با نشان دادن تصاویری روز دانشجو را گرامی می دارد.دلم گرفت . یاد  عزت ابراهیم نژاد ،احمد قصابان ، مجید توکلی ، احسان منصوری ، علی عزیزی ، علی نیکو نسبتی  ،سعید حبیبی و دیگر دانشجویان برایم زنده شد . با خودم فکر می کردم که تصور دولت و حکومت حاکم به ایران از مردمی که به آنها حکومت می کنند چیست؟ آیا واقعاً مردم ایران و مخصوصاً قشر دانشجو و تحصیل کرده را تا این حد عامی فرض می کنند؟ آیا تصور دستگاه حاکم این است که مردم نمی فهمند در کشورشان چه اتفاقاتی صورت می گیرد؟ روز دانشجویی را گرامی می دارند که شهدای آن برای مقابله با استبداد  محمد رضا شاهی به پا خواستند و جانشان را برای آزادی کشور فدا کردند . ولی امروز کسانی را که بنا به اعتقاد خود برای تعالی این کشوراز دولت حاکم  انتقاد می کنند ( توجه کنید انتقاد می کنند) راهی اوین می کند،شکنجه می دهد ، توسط هر کس و ناکسی مورد ضرب و شتم قرار می دهد وبدون اینکه جرم آنان  در دادگاه صالحه ای ثابت شود آنها را محکوم به زندان های طویل المدت می کند.با این تفاسیر من و شما  می توانیم این سیاست یک بام و دو هوای دولت ایران را باور کنیم؟

نوشته شده توسط مهرداد ترابی در شنبه هفدهم آذر 1386 |


 

 

 

آنچه را دوست می داشتم

 نتوانستم حفظ کنم                                            هانا آرنت                                                   

 آنچه را در اطرافم هست                                 

نمی توانم رها کنم

 

 

همه چیز فرو می رود

و تاریکی است که بر می آید

هیچ چیز بر من فائق نمی شود-

این است راه زندگی

                      

 

                           هانا آرنت

          برگرفته از کتاب نام آوران فرهنگ

                   ترجمه خشایار دیهیمی

نوشته شده توسط مهرداد ترابی در پنجشنبه هشتم آذر 1386 |


 درروزهای میانی  آبانماه چند روزی مهمان دوستان یزدی بودم . شهری زیبا با معماری فوق العاده  و کوچه هایی که بوی  تاریخ  و فرهنگ می داد  .در آن چند روز تا توانستم مشامم را پر کردم از بوی  فرهنگ و تمدن و تا توانستم دیدم مناظر بکری که فقط در یزد می شد  دید وا حساس کردم محبت را در خانه ی دوستانی که مهمانشان بودیم _مهمان که چه عرض کنم مخل آسایششان بودیم _ همین جا بر خودم واجب میدانم  ا ز خانواده ی مهربان دوستان عزیزم یاسمن دادور و کاظم متولی  به خاطر زحماتی که در آن چند روز متحمل شدند صمیمانه  تشکر کنم    

 

 

نوشته شده توسط مهرداد ترابی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 |


خبر را در وبلاگ یکی از دوستانم خواندم .خبری که  مانند آب سردی بود بر پیکرم دستهایم می لرزید نمی توانستم موس را بگیرم .دندانهایم کلید شده بود . و فقط فحش بود که در دلم به این و آن می دادم به دژخیمانی که محبوبه را دستگیر کرده اند به خودم به میترا به فروغ - سمانه - علیرضا و تمام کسانی که میتوانستند پل ارتباطی من با خارج پادگان باشند . و ناراحت از اینکه چرا من باید  حدود ۳ هفته از این اتفاق خبردار شدم .غافل از اینکه دیگران نیز چند روزیبیشتر نیست که مطلع شده اند.

به یاد روزهایی افتادم که محبوبه ومرجان را به واسطه ی  خواهرم شناختم . در نظر اول محبوبه بسیار مودب و بهتر بگویم زیادی مبادی آداب به نظر می آمد . آن روزها محبوبه دانشجوی دانشگاه تهران بود . بعد یک مدت روابط جسته و گریخته تا حدودی محبوبه را شناختم . محبوبه کسی بود که من واقعاْ تحسین می کردم دختری متکی به خود و پر از نظر مطالعاتی  کم حرف و با صدایی دل نشین و با خصوصیاتی منحصر به فرد . بارها با دوستان صحبت کرده بودیم که محبوبه بسیار بیشتر از هم سن و سالانش می فهمد اخلاق و خصوصیاتش بیشتر از سنش به نظر می آ ید .هر کاری را در زمان خود انجام میدهد و ....

چند روزی است که من خبر را شنیده ام ولی  نمی توانم با آن کنار بیایم . ناخودآگاه به یاد یکی از دروغ های بانیان انقلاب می افتم (( زندان ها را مدرسه می کنیم )) چه دروغ مسخره ای . امروز جمهوری اسلامی دقیقاْ بر خلاف شعارش عمل می کند و دانشگاه ها را تبدیل به زندان کرده . اگر کسی باور ندارد بیایید  با هم نامها را مرور کنیم .

خسته شده ام از بس گفته ام  فلانی در بند است آزادش کنید . به خدا آزاد شدگان اوین می گویند ۲۰۹ اوین دیگر جای سوزن انداختن ندارد . چرا مسولان ما اصرار دارند خود را بزرگترین زندانبانان آزادی بیان معرفی کننند ؟ ولی در هر صورت بازهم با آخرین توانم فریاد میزنم دوستانمان را آزاد کنید محبوبه را آزاد کنید

نوشته شده توسط مهرداد ترابی در یکشنبه هشتم مهر 1386 |


مسعود بهنود

صداي حميد رضا مومني را که شنيدم، وقتي که گفت فقط مي خواهم بابا عبدالله پيشمان باشد، صداي آشنائي بود. انگار صداي همه بچه هائي بود که مادر يا پدرشان را روزگاري پشت ديوارها و ميله ها ديده اند. انگار صداي هزاراني بود که پدر را دستبند به دست ديده اند در دست ماموران، به جرم گفتن، نوشتن و فکر کردن. جاي آن دارد اگر ابر بارانش گيرد. از دوستي خواستم عکسي از حميدرضا برايم بفرستد. فرستاد عکسي از حميد و امير را. صاعقه اي در درون آدمي مي جهد در اين وقت ها، هر چقدر خوددار باشي و حليم، باز آرام و قرارت از دست مي رود. نامه اي نوشتم برايشان.

 

دوستان کوچک

 

سخني که مي خواهم بگويم، پيش از اين چند بار ديگر هم همين چيزهائي را که مي خواهم برايتان بنويسم، نوشته ام، اول باري که نوشتم خيلي قبل از آن بود که شما به دنيا آئيد و بعد زماني که شما خيلي کوچولو بوديد و بعدها هم. همان وقت که نيک آهنگ کوثر را از دختر کوچولويش جدا کردند چون کارتون تمساح کشيده بود، و زماني براي ماني مطلبي پسرکوچولو سينا و فرناز نوشتم وقتي سينا را به بند کشانده بودند چون در وب لاگش انتقاد کرده بود از اوضاع. حتي روزي روزگاري براي دختر آقاي کرباسچي که بزرگ تر از همه شماست، هم نوشته بودم که پدرش شهري را ساخته بود و در عين حال فعاليت سياسي کرده و حزب را جدي گرفته بود. وقتي هم خودم در همان جا بودم که حالا بابا عبدالله هست، در مقدمه کتابي نوشته ام که چه گذشت در وجودم آن روز در اتاق ملاقات زندانيان انفرادي، همراه با احمد زيدآبادي، وقتي پارسا پريد بغل پدر. من در دل مي گفتم اگر او پارسا مادري به آن شهامت و تحمل نداشت که دارد، و خود خاطره از ساليان ايستادن در صف ملاقات مادر و پدر، لابد بغضش الان مي ترکيد. گاه هست که مي ترکد و به باورم در آن وقت چيزي نمي ماند براي آن ها که اين تسلسل ظالمانه را پاسدارانند. در اتاق هاي ملاقات زندان گاه هست که زنداني و زندانبان. و همه قفل و بندها و ديوارها حتي، يکصدا مي گريند. به اين سرنوشت زورمدار.

که بعضي وقت ها، حتي سنگ و آهن هم از آدمي نرم ترند و مي گريند.

 

ولي هيچ يک از اين حرف ها تازه نيست. سال هاست که بچه هاي ايران شب موقع خواب سراغ پدر و مادري را مي گيرند که زنداني است، و چون بزرگ شدند بچه هايشان همان حسرت را در نبود آن ها دارند. اين دور تسلسل است. حالا هم شما بهانه ايد حميد رضا و اميررضا، در واقع براي همه بچه هائي مي نويسم که مثل شما – امروز يا روزگاري پيش - دلشان براي بابا تنگ شده است. براي شما مي نويسم و حتي براي بچه هائي که متولد نشدند، چرا که پدر و مادرهايشان حسرت ديدن آنان را با خود به پشت ميله ها بردند. گاهي فقط اسمي از آن ها مانده است در خاطرها. و صليب اين سرنوشت تلخ را فقط آن ها به دوش مي کشند که در هواي آزادي ناله اي کرده، ننوشته اي نوشته، يا گامي برداشته باشند.

 

دوستان کوچک

 

اين جا سرزمين کويري ما، به همين زنان و مرداني مانند بابا عبدالله شما زنده است و سبز. که صد سال است مي گويند آزادي و از پا نمي مانند. قصه اين اشک و اين درد به زماني شروع شد که اصلا دانشگاه نبود که دانشجو باشد و حکومت از فريادش بترسد. تازه اولين روزنامه آزاد شروع شده بود که دار از نام مدير آن روزنامه، ميرزا جهانگيرخان سربلند شد. صوراسرافيل همان هائي را نوشته بود که بابا عبدلله مي گويد و مي خواهد: آزادي. همان کلمه اي که مستبدان و شاهان از آن مي ترسند. در آن زمان تازه چند ماهي بود که قانوني نوشته شده بود، زنداني نبود هنوز و دستبندي هم. اما تاريخ وطنمان هميشه از فرياد و ناله اهل فضل پر بوده است.هميشه بناي زور بود، ظلم بود. دانشگاه و روزنامه، دفتر و انجمن و حزب همه آمدند تا بنياد ظلم براندازند و هنوز نتوانسته اند. براي همين هر کس به سمت آن ها رفت لايق زنجير و دستبد شد.

 

حالا بگوئيد چرا اين رسم زندان براي گفتن، نوشتن، يا حتي فکر کردن، ور نمي افتد. چرا بغض حميد و امير و پارسا، ماني و رها و سحر تمامي ندارد. مي گويم نه تمامي دارد. اما ... اين کار فرداي شماست.

 

هفت هشت ساله، خيلي کوچک تر از شما بودم که نامه اي نوشتم به آسمان. تا سال ها آن نامه زير قالي اتاق پذيرائي و مدتي لاي سجاده مادربزرگم بود. به آسمان نشين اعلا شکايت برده بودم که چرا بايد پدرم در فلک الافلاک باشد و من در تهران به مدرسه بروم. نوشته بودم من کوچکم چرا آقاي مشعشعي هر روز به من مي گويد بايد مواظب مادرت باشي. جوابم روزي رسيد که آقاي مشعشعي معاون دبستانمان را هم سر صف، جلو چشم ماها دستبند زدند و بردند. اين بار نامه اي ديگر نوشتم خطاب به آقاي مشعشعي که هرگز ديگر نديدمش. نوشتم معناي نگاه مهربانتان را فهميدم. نوشتم مواظب مادرم خواهم بود.

 

نزديک نيم قرن گذشت، و در اين فاصله هزاران نامه به سوي بالا رفت. هزاران کودک بهانه مادر و پدر گرفتند. هزارانشان هرگز پاسخي نگرفتند. تا... من هم بزرگ شدم. رفتم به همان جا که امروز بابا عبدالله آن جاست، اين بار پسرم نيما نامه نوشت و گفت. همان ها را که من گفته بودم، همان ها که امروز شما بر زبان داريد.

 

اين نامه ها و فريادهاي پدرانمان، ما و فرزندانمان و شما که نسل فردا هستيد، صد سال است دارد در يک جا جمع مي شود. در يک ديتا بيس بزرگ که چه حافظه اي دارد. آن جا اداره عرايض دولت نيست که کوتاه مدتي بعد که با اين نامه ها پزدادند و تبليغات کردند، خميرش کنند. آن جا بايگاني راکد نيست که بعد از مدتي فراموش شود. آن جا دل ها به سنگي کساني نيست که دستبند به دست بابا عبدالله زدند. در آن جا قدرت آن قدر پوشالي نيست که با گفتن و نوشتني بلرزد و هي زندان بسازد. هي زنداني بسازد.

 

اما روزي و روزگاري که چندان دور نيست اين دور تمام مي شود. زندان خراب نمي شود اما جاي بدها و اوباش و دزدها و قاتل ها خواهد شد. کسي را براي انديشه اش و گفتارش و نوشتارش به بند نخواهند کرد. و اين همان درخواستي است که به خاطرش مادرها و باباهاي چهار نسل گذشته به زندان رفتند. رفتند که زندان فقط جاي بدکاران باشد. نه آدم هاي نجيب و مهرباني مانند بابا عبدالله. مثل بابا احمد پورسا، مثل مامان مهري آزاده پورزند. اما نشد. هنوز نشده است. هادي خرسندي، شاعري که روزگاري گفته بود چاره درد ايران، کمي آزادي است. همو در همان شعر مي گويد:

 

بچه ها، اين کار فرداي شماست.

نوشته شده توسط مهرداد ترابی در چهارشنبه سوم مرداد 1386 |


رضا عباسی آزاد شد. به جرات می تونم بگم که تو سال جدید  هیچ خبری منو تا این حد خوشحال نکرد . آزادی رضای عزیز رو به تمام کسانی که برای آزادی رضا تلاش کردن تبریک می گم.
نوشته شده توسط مهرداد ترابی در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 |


 

باز هم تیغ خشونت از نیام خارج شد و اینبار دختران و زنان غیرت مند کشورم را نشانه رفت. خوشونت کرد کتک زد و دندان  شکست  زبان  برید.به خیال اینکه شاید بتواند موج حق طلبی را در دل اینان و دیگرانی که حق خود را مطالبه می کنند خاموش کند . ولی زهی خیال خام شاید بتوانند سر بشکنند ، زبان ببرند  زندانی کنند  با رویش ناگذیر جوانه ها چه می کنند ؟؟ الناز ، سمیه ،شادی و دیگران را زندانی میکنند  الناز های با دیگر چه می کنند . فریاد حق طلبی هزاران سمیه ی دیگر را چگونه خفه می کنند؟ زبان میلیون های شادی و مینو را چگونه میبرند . آقایان  شمامی توانید  زندان های جدیدی بسازید درزها و سوراخهایش را پر کنید دیوار های را خیلی بلند بسازید ولی این را بدانید که فریاد حق طلبی اینان  ،از بلند ترین دیوار ها هم عبور خواهد کرد . زندانهای ما  نمی توانند میلیون ها نوشین، مریم  را در خود حبس کند. نه تو نمی تواند  ای  دژخیمان بدانید  محکوم به شکستید.

خواهران و برادران من حق خود را مطالبه می کنند و بهتر از هر کسی می دانند که برای گرفتن حق باید جنگید باید مبارزه کرد باید زندان کشید باید فحش شنید . اینها هزینه های طبیعی یک مبارزه است ولی ایمان دارن ((اندکی صبر سحر نزدیک است))   

 

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

گیرم که می زنید گیرم که می برید گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟!!!! 

نوشته شده توسط مهرداد ترابی در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 |


سیمای جمهوری اسلامی٬ امسال به مناسبت سالروز پیروزی انقلاب برنامه ها و مصاحبه های عجیت و غریبی پخش کرد که  دود از سر من بلند کرد و موجب سبز شدن دو شاخ زیبا شد. مصاحبه با محمود نکوروح ٬ صادق طباطبایی و انور خامه ای و همچنین پخش دفاعیات خسرو گلسرخی از این دست برنامه ها بود .  گزیده سخنان گلسرخی  در سیمای جمهوری اسلامی پخش شد و  هر چند پشت بند آن سخنان رحیم پور ازغندی تمام برنامه را ضایع کرد ولی پخش گزیده سخنان گل سرخی و سرود بهاران خجسته باد و احساساتی شدن فرزاد حسنی و نام بردن از کرامت دانشیان خود جای خوشحالی دارد. البته این روند چند سالی است که شروع شده ٬ پخش مستند انقلاب و همچنین پخش راهپیمایی فداییان با آن طریقه ی خاص شعار دادن و پاها را به زمین کوفتن همه این نوید را می دهد که شاید روزی در کشور ما هم تاریخ تحریف نشده  از سیمای ما پخش شود  
نوشته شده توسط مهرداد ترابی در جمعه بیستم بهمن 1385 |


مطمئنن تا حالا شنیدید که می گن خدا کریمه و یا قسمت این بوده .آیا واقعن خدا کریمه؟ آیا واقعن هر اتفاقی که میوفته و یا نمی افته کار  قسمت بوده؟ اصلن کرامت خدا تا چه حده؟ آیا همه رو شامل میشه؟

چرا هر موقع امید به کاری داریم می گیم خدا کریمه و هر موقع امیدمون نا امید میشه می گیم قسمت نبود. آیا این نوع استدلال کردن درسته؟

نه - من این استدلالو قبول ندارم ( البته تو کریم - رحیم و رحمان بودن خدا هم شک ندارم )اما اینم قبول ندارم که برای امیدواری کاذب دادن به خودمون و یا دیگران خدارو رحیم و یا کریم کنیم و یا برای توجیه عدم وقوع یک اتفاق از قسمت مایه بزاریم . 

پینوشت ۱-یه سرباز بدبختی از جمع هزاران سرباز این مملکت میوفته اراک و ۶۲ روز آموزش میبینه بعد آموزش وقت تقسیم همه میوفتن زنجان - تهران و یا شهرهای نزدیک ولی این سرباز بدبخت به همراه چندتا بدبخت تر از خودش میوفتن آذربایجان غربی و باز هم موقع تقسیم همه ی سرباز که باهاش اومدن ارومیه میوفتن همون جا ولی این سرباز فلک زده تک و تنها میوفته ماکو . حالا با این تفاسیر بازم  خدا کریمه؟؟؟؟؟؟ 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد ترابی در سه شنبه هفتم شهریور 1385 |


مرخصی شهری مثل یه مسکن غوی  استخون دردی رو که در این یک ماهه  از نبود اینترنت دچار شده بودم رو تسکین داد.

 گشت در دنیای مجازی و دریافت اطلاعات جدیدو شنیدن خبر آزادی یاشار قاجار خیلی خوشحالم کرد ولی الا کامم مثل زهر مار تلخه  خبر بازداشت دوست خوبم رضا عباسی حالمو بد جوری گرفت . تو این خراب شده (پادگان) هم که کاری از دست آدم بر نمی یاد الا دعا برای آزادی رضا و تمام زندانیان سیاسی.

نوشته شده توسط مهرداد ترابی در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 |